Dana’s Alppikulma diary: 10 homeless people and others

by , under Dana

MAY 19: Yesterday, in front of the Alppikulma gate, more than 10 homeless people were waiting at 5 o’clock to enter the building. A foreigner from an African country who shaves his head is under so much pressure that he does strange things. But I will only describe his work yesterday.

He has to carry a large bag of his belongings, including clothes, shoes, and other necessities. We are all like that. Because in Alppikulma, we are not allowed to keep anything. Several times my belongings were dumped in the dirty water of the hallway floor, and my belongings were dumped on the floor in my room so that I could be punished and not keep anything in my room anymore. They said it was the cleaners’ job. Yes, that’s right. But the cleaners also said it was the workers’ order, and the workers said the managers and managers said the order came from Helsinki Kaupunki. (Helsinki city…)

Carrying a big bag on my back is painful. I always have back pain. Sometimes my shoulders hurt so much that I do not sleep until morning. But I have strongly protested. I have always defended the rights of the homeless, and I have achieved some successes.



 I arranged the breakfast program for these poor people since I complained about the boiling water and the homeless problems (for about 7 months) … but I do not eat breakfast myself, and I have good reasons not to touch it. One of my reasons is the many insults inflicted on me just because of the demand for boiling water … let alone a painful and long story. But let’s talk about a foreign man who has been in Finland for many years and his Finnish language is good enough.

His name begins with the letter S.

S is a skinny African with a shaved head who is completely anxious and worried. He drinks a lot of beer, and by no means can he sit still. He runs, gets barefoot, puts his shoes on, and insinuates to himself that the street is his home. He takes his clothes out of his bag and reassures himself that yes, I live too. The man is harmless. He has not insulted me even once. But he is so anxious that he makes everyone laugh.

Yesterday, he threw the beer bottle at another man from a distance of 12 meters. The one could not take it, the bottle fell to the ground, and the beer came out like a firecracker. The poor Finnish man opened it and drank it, but he came quickly, took the bottle, drank some of it, threw it on the grass behind the wall, and started running on the grass with shouts of joy. … and then he ran in the courtyard of Alppikulma …. Finally, he sat down with a few men and drank his beer in peace for a few minutes … He put his clothes on the ground and walked beside them…

In the past, he slept in room 18 for a few nights. He ran around the room until morning, talked loudly on the phone, and kept me awake for exactly several nights… The workers did not care about my complaint. I did not know this man was S., But after three nights in the middle of the night, I got up and went to the third floor and saw that the door to his room was open and he was running in the room, moving the table from one side to the other and repeating and repeating … The music was in the sky… But after learning of his harassment, he promised to stay calm and never return to Room 18. In fact, warning drunken men and women is a danger. But most workers do not care, and I have to take action myself because my room is shaking and I cannot sleep. But S was the only person who did not swear at me after asking him to be calm.

He was very upset yesterday. He is a little shy. If I see him, I will ask how he is and try to cheer him up. He gets happy very soon.

Yesterday, drunk men and women took rooms on the second floor and in Dana’s living environment. They argued at first … 2 of them had entered my room because the door could not be locked, if I locked it I would not have a key and my work would be difficult …. I quickly returned to my room and saw them in the middle of the room … fast I guided them to the exit.


 Before two drunken women entered my room and stole my blanket, the racist workers called me a jihadist (means ISIS) and a terrorist and barred me (BANNED) from entering for three nights. Life in Alppikulma is like living in the middle of a battlefield. Either a bullet comes, or you get a chance, and the bullet does not hit you. However, there is never any security in Alppikulma. I close the door and stay in my room until morning. Then I open the door in the morning, and then I close it, and then I leave the building quickly because the stench of cigarettes, alcohol, and drugs upsets me.


دیروز روبروی درب آلپیکولما بیش از 10 بی خانمان منتظر ساعت 5   برای  ورود به ساختمان بودند.  یکی از آنها که خارجی و اهل یک کشور آفریقایی است و سرش را تا بیخ میتراشد ، آنقدر زیر فشار است که کارهای عجیب غریبی میکند. اما من فقط کارهای دیروزش را شرح میدهم.

او مجبور است کیف بزرگ وسایل خود را که شامل لباس، کفش و چیزهای مورد نیاز دیگریست با خود حمل کند. همه ما اینطور هستیم.  چون در آلپیکولما اجازه نگهداری هیچ چیزی را به ما نمیدهند. چندین بار وسایل مرا در آبهای کثیف کف راهرو ریختند و وسایلم را در اتاقم روی زمین ریختند تا تنبیه شوم و دیگر هیچ چیز در اتاقم نگه ندارم.  آنها گفتند این کار نظافت چی ها است. بله درست است. اما نظافت چیها هم گفتند این دستور  کارگران است، کارگران گفتند مدیران و مدیران گفتند دستور از هلسینکی کاپونگی آمده است.

حمل کردن یک کیف گنده بر روی کمر عذاب آور است، من همیشه کمر درد دارم، گاهی شانه هایم آنچنان درد دارندکه تا صبح خوابم نمیبرد. اما من بشدت اعتراض کرده ام. من همیشه از حقوق بی خانمانها دفاع کرده ام و موفقیتهایی هم بدست آورده ام.

 این من بودم که برنامه صبحانه را برای این بینواها ترتیب دادم، از بس که شکایت کردم برای آب جوش و مشکلات بی خانمان ها…. اما خودم صبحانه نمیخورم و دلایل محکمی برای دست،نزدن به آن دارم.  یک دلیل من  این توهینهای زیادی است که فقط بخاطر تقاضای آب جوش بمن شده است… بگذریم این داستانی دردناک است و طولانی
اما بگردیم به مرد خارجی که سالهای سال است در فنلاند است و زبان فنلاندی او خوب و کافیست.

اسم او با حرف س شروع میشود.

س آفریقایی، لاغر با سری تراشیده است که کاملا مضطرب و نگران است. او آبجو زیاد مینوشد، و به هیچ وجهی نمیتواند در آرامش بنشیند. میدود، پا برهنه میشود،  کفشهایش را اینور و آنور می گذارد و خودش تلقین میکند که خیابان خانه اوست. لباسهایش را از کیفش در می آورد و خودش آرامش میدهد که بله من هم زندگی دارم. مرد بی آزاریست. حتی یکبار هم بمن توهین نکرده است. اما نه چنان مضطرب است که همه را به خنده می اندازد.

دیروز بطری آبجو را از فاصله  12 متری بسوی مرد دیگری انداخت، آن یکی نتوانست آن را بگیرد، بطری به زمین خورد و آبجو مثل فشفشه از آن بیرون زد. مرد فنلاندی آن را باز کرد و نوشید اما س بسرعت آمد و بطری را گرفته کمی از آن را نوشید و سپس پشت دیوار روی چمنها انداخته و با فریادهای شادی روی چمن شروع به دویدن کرد، او میله های آهنی را از زمین بر میداشت و بر زمین میکوبید… و سپس او در حیاط آلپیکولما میدوید…. بالاخره با چند تا از مردان کناری نشست و دقایقی در آرامش آبجویش را نوشید… لباسهایش را اینور و آنور روی زمین گذاشت و کنارشان راه رفت….

در زمان گذشته او چند شب در اتاق 18 میخوابید، او در اتاق تا صبح میدوید، صدای بلند با تلفن حرف میزد و دقیقا چندین شب مرا بیدار نگه داشت. کارگران اهمیتی به شکایت من نمی دادند. من نمیدانستم این مرد س است. اما پس از سه شب نگهان نصف شب برخاستم و به طبقه 3 رفتم و دیدم درب اتاقش باز است و در اتاق میدود، میز را ازین سمت به آن سمت می رود و دوباره تکرار و،تکرار میکند… موسیقی سر ه آسمان گذاشته بود… اما او پس از آگاه شدن از مزاحمت هایش برای من قول داد آرام بماند و پس از آن هرگز به اتاق 18 برنگشت. در حقیقت هشدار دادن به مردان و زنان مست یک خطر جدی است. اما بیشتر کارگران اهمیتی نمیدهند و من مجبورم خودم اقدام کنم چون اتاقم زلزله میشود و نمیتوانم بخوابم. اما س تنها کسی بد که پس از اینکه از او خواهش کردم آرام باشد به من هیچ فحشی نداد.

دیروز او خیلی پریشان بود. او کمی هم خجالتی است. من اگر او را ببینم احوالش را میپرسم و سعی میکنم به او روحیه بدهم. او خیلی زود خوشحال میشود .

دیروز در طبقه دوم و  درمحیط زندگی دانا، مردان و زنان مست اتاقهایی گرفتند. آنها ابتدا دعوا کردند… 2 تا از آنها وارد اتاقم شده بودند چون درب را نمیشود قفل کرد، اگر قفل کنم کلیدی ندارم و کارم سخت میشود…. من به سرعت به اتاقم برگشتم و آنها را وسط اتاق دیدم… سریع آنها را راهنمایی به خروج کردم. قبلا ورود دو زن مست به اتاقم و دزدیدن پتویم باعث شد کارگران نژاد پرست به من جیهادی و تروریستی بگویند و مرا 3 شب ممنوع الورود کنند. زندگی در آلپیکولما مثل زندگی در وسط میدان جنگ ست. یا تیری می آید یا شانس می آوری و تیری به تو اصابت نمیکند.  اما بهرجهت در آلپیکولما هیچوقت امنیت وجود ندارد. من در را میبندم و تا صبح در اتاقم میمانم. سپس صبحها در را باز میکنم، و سپس میبندم، و سپس ساختمان را با سرعت ترک میکنم. چون بوی گند سیگار و الکل و مواد مخدر حال من را بهم میزند.

Leave a Reply